امروز 2 تا تولدداریم 87/1/25 تولد خودم و تولد وبلاگم درسته آپ نمی کنیم اما به قول رکسانا باشه تا شاید تولد 2 سالگیشم اومدیم و گفتیم... آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل من بود که آمد به شما سر زد و رفت تـــــــــــــولــــــــــــــــدم و تــــــــــــولــــــــــــــدش مبـــــــــــــارک اگه اهله شی بیا تو www.f-jadal-a.blogfa.com آن گاه كه چشم باز كردم عده اي را ديدم كه از همه شكل بودند آنان باور كرده بودند كه رهگذري بودند پس تاريخ مي نوشتند و مي خواندند..... همه يكسان بودند مي ديند دوروغ مي گويند اما مي گفتند مي ديدند دوروغ مي شنوند اما باورشان مي شد ، مي ديدند حجم زمان گم شده اما به دنبالش نمي گشتند. دست هايشان را دور گردن يكديگر حلقه مي كردند ، يكديگر را تا مرزخفه گي مي بردند اما تمامش نمي كردند و باز رهايش مي كردند تا شاهد دوباره شكنجه شدنش باشند يچ دستي نبود كه نام ياري داشته باشد هزاران حرف بر لب ها بود اما هيچ نقشي بر دل ها نبود. هيچ گچي سفيد نبود و هيچ آموزگاري يافت نمي شد كه بنويسد ، خورشيد هيچ تابشي نداشت و خاك هيچ رويشي،نسيم بي اثر بود و طوفان غوغا مي كرد آنجا فهم را نامي بود و آثاري نبود .اين جماعت ديگر نمي خواستند باور كنند...... مي خواستم همه چيز را بنويسم ، همه چيز را ، همه لحظه هايي كه در هيجان هاي كاذب و دست نيافتني به پايان بردم و هدر دادم.دوستان اين اعتراف نامه نيست صفحه اي حاوي صادقانه ترين حرف هاي يك... است كه در لحظه پرتلاطم و دردناك تنهايي در برابر پنجره اي كه به خفقان و ازدحام يك شهر باز مي شود ايستاده و حتي از تنفس نسيم مواج در فضا متنفره. دوباره سلام خدمت دوستان مهربان و گل: شهسوار ميدان خيال .......همش يه تصور بود واقعيتها همه پيش مي رفتند اما خيال همش سرگردون بود. نمي دانم شايد تقصير از من است و حالا خسته ام بيشتر از اين نمي توانم اوج بگيرم. از اون كارايه سرو قامتي.... آره درست متوجه شدي فقط با يه تفاوت اونم اينه كه سروقامت تحملش زياد بوده و گذاشت يكسال بشه و اونوقت روز تولد وبلاگش حرفاشو بگه مي خوام بگم امروز اومدم بگم جواب كار سرو قامت رو حالا فهميدم حالا نمي دونم دير يا زود ولي هرچي بود يه تصميم بوديه تصميم شايد در پيش خيلي از چيزايه ديگه رقم بخوره. آهاي با تو ام با تو كه مي ياي تو نت سرت شولوغه با تو كه عاشق مي شي با تو كه اعتماد مي كني ، با تو كه شوخي مي كني ،باتويي كه حواست جمع نيست من با توام ............... .همه ي اينا به مرور زمان دستت ميياد كه من چي مي گم؟؟!!! با آرزوي موفقييت روز افزون براي شما دوستان گلم كه خيلي با معرفتيد. تو را سطر به سطر مي نويسم ، واژه به واژه دنبالت مي گردم تا تمام دلتنگي هايم را به تو بگويم . اگر تو نيايي گلها به انتظار چه كسي شكوفه دهند ؟ آخر نشان تو را از كدام مزرعه عشق بايد گرفت........اون راست مي گفت: شايد نتواني دنيا را ان گونه كه ميخواهي تغيير دهي اما هميشه مي تواني خودت را ان گونه كه دوست داري تغيير دهي . « خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي آفتاب » « من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟؟!!!!!!!! » « بس كن اي دل نابساماني بس است كافرم ديگر مسلماني بس است » خدانگهدارتون... NAGHMEH پيرمردي در نزديكي جنگل ،يك اسب داشت.يك روز در طويله اش باز مي ماند واسب او فرار مي كند.همه گفتند:«چه بد شد!چه بدشانسي!» و آن پيرمرد گفت: «خوب شد يا بد شد؟كسي چه مي دونه؟!» روز بعد ايب با چند اسب وحشي ديگر برمي گردد و مي رود به طويله پيرمرد. همه گفتند«چه خوب شد عجب شانسي» آن پيرمرد دوباره گفت:«خوب شد يا بد شد؟كسي چه مي دونه ؟!!» چند روز بعد نوه پيرمرد سوار يكي از اسبهاي وحشي مي شود وبه زمين مي افتد وپايش مي شكند .باز همه گفتند: «چه بد شد ! عجب شانس بدي.»وآن پيرمرد دوباره گفت:«خوب شد يا بد شد؟ كسي چه مي دونه؟!!»چند روز بعد از طرف ارتش مي آمدند كه پسرهاي جوان را به جنگ ببرند.مي بينند كه نوه پيرمرد پايش شكسته. او را نمي برند. حالا«آيا خوب شد؟؟ يا بد؟» زندگي هر لحظه در حال تغيير و تحول است. هيچ چيز مطلق نيست .نوع تجربه ما از هر اتفاق ،به نوع برداشت ما بستگي دارد. در پشت ديوار اميد با گاو آهن دلواپسي مزرعه هستي ام را شخم مي زنم و براي دلخوشي بذر خيالت را مي پاشم و هميشه ي خدا وقت برداشت حسرت درو مي كنم. انگار همه دست به دست هم داده اند تا اندوه را مهمان دلت كنند و باغ خاطره ها را آباد كه نه ويران كنند. با تو ام با تو كه به خورشيد فرصت تابيدن دادي و به من جراءت با ليدن و به چشمان كويري ام همت باريدن كمكم كن با دستاني كه قدرت از تو مي گيرند باد جلاد را محو كنم و جاي آن را به رويا هاي سبز دهم. ميگن اگه دستت رو بالا بگيري نمي توني ستاره ها رو بگيري ، ميگن خدا بالاتر از همه ستاره هاست، ميگن خدا بالاتر از هفت آسمونه ، ميگن اگه خدا رو صدا كني حالا حالا ها جوابتو نمي ده ، ولي يكي از درونم ميگه خدا از رگ گردنت هم نزديكتره آخه مگه ميشه يكي از خودما به ما نزديكتر باشه ولي صدامونو نشنوه؟! نگاهمون نكنه و حاجتمونونده؟!.... »«مواظب باشيد كه حقيقت را لا به لاي آرزوهاي خود گم نكنيد ،ما هر آنچه لياقتش را داريم در زندگي به دست مي آوريم نه آنچه آرزويش را داريم.»« با سلام خدمت دوستان عزيز: چند توصيه: به دوستايي كه زحمت مي كشن نظر مي دن اما بدون نام لطفا زحمتتونو هدر نديد دوستايي كه آدرس وب سايتشونو نمي زارن كه البته فكر كنم این روزها مد شده خلاصه اگه ديديد كم پيدا شديم بعد گله نكنيد. وخلا صه اينكه این دوستان اینقدر ارادت دارن كه وقتي نظرات غير فعالم هست بازم نظراتشونو مي گن واسه خاطر همين تصميم گرفتم دوباره كامنت ها را فعال كنم كه البته يه تو صيه ديگه : اينكه لطفا واسه تبليغات وب خودتون نظر نزارين . ودر آخر هر گونه پيشنهاد و انتقادتان را طالبيم. آرزومند آرزوهايتان در پناه حق دل من مي سوزد كه قناري ها را پر بستند كه پر پاك پرستوها را بشكستند و كبوترها را آه كبوتر ها را... دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند در آتش دوزخ بسوزان اما با ننگ بي وفايي به بهشت بريان مبر روزگاري است كه من از دل سپردن فراري ام . مي خواهم پرواز كنم ، اما بال ندارم ،شدم مثل يك بادبادك تو دست باد. نه يك دست كه رفيقم باشد نه يك همدل كه همزبانم باشد .خودمو خيلي وقته كه گم كردم در ميان مه جاده هاي ترديد . اما ديگه مي خواهم نفس بكشم ، چون خيلي وقته كه هواي تازه نديدم. بيا دستم بگير كه در این زمستون دلم، خون عشق تو رگام يخ زده بيا تكانم ده كه صداي ريزش غصه هامو بشنوم ، بيا كه سالهاست منتظرتم. نماندي كه بگويم گاهي دنيا چقدر شكل بچگي ها مي شود مثل همان دقيقه هايي كه براي بزرگ شدن دعا مي كرديم. نماندي كه بگويم این روزها عجيب از سنگ شده اند. تو نماندي كه بگويم سايه ام آنقدر بزرگ شده كه جلوتر از من راه مي افتد و تنهايي ام را فرياد مي زند كاش مي شد زمان را متوقف كرد .تولدي ديگر، آغازي سبز و رويايي ،آغازي براي گم شدن در بي كران روياها،اي كاش مي شد هميشه در خواب بود. [ اي طبيبي كه كسي را ياراي ديدن تو نيست اي كاش ، طبابت تو قيمتي داشت تا بيچارگان را توانايي پرداخت آن بود چرا همه چيز يك جور ديگر است: از سياهي سخن مي گويي بي آنكه لب گشوده باشي به خواب مي روي بي آنكه چشم بسته باشي و شب مي ايد بي آنكه آفتابي غروب كرده باشد ..... به سمت آبي ها مي روم دور از نگاه تو با انبوهي از دلتنگي ها اما فرقي نمي كند هميشه كسي هست پشت چيزي كه مي آيد آسماني كه رصد مي شود دفتري كه مي شكفد از عطر ياد و روياهاي خيس هميشه كسي هست كنار این همه تنهايي؟ سلام به بچه هاي شهسوار و رفقاي دوست داشتني راستش تو این مدت غرض از آپ كردن و گذاشتن كامنت نظرات رساندن وگرفتن پيام براي رسيدن به هدفي والاتر بود اما مدتيست كه این كامنت ها معني واقعي خودش را از دست داده خواستم بگم از این به بعد آبي ترين احساسي وجود نداردومن آپ مي كنم تنها براي خودم و خودت و جا داره از دوستاني كه تا این جا با من بودن وبا پيام هاشون راه چاره اي را نشان مي دادن تشكر كنم ممنون از دوستان خوبم: "ركسانا عزیز www.todeh.blogfa.com "دختر طوفاني www.stormygirl.blogfa.com "رضا: zirealachigh.blogfa.com "عليرضا hakimi121.blogfa.com "غلامرضا www.jong.blogfa.com "شيبيد shebed.blogfa.com "ومجتبي گل (که خیلی کمکم کردن آقای رهگذر) www.sarv-ghamat.blogfa.com . خواب ديده بود در ساحل دريا و در حال قدم زدن با خدا در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش به نمايش در مي آمد .متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است. يكي جاي پاي او و ديگري جاي پاي خدا.وقتي آخرين صحنه از زندگي اش به نمايش درآمد متوجه شد كه خيلي اوقات در مسير زندگي او فقط يك جاي پا بود همچنين متوجه شد كه آن اوقات سخت ترين و ناراحت كننده ترين لحظات زندگي او بوده است. این واقعا او را رنجاند واز خدا درباره آن سوال كرد. خدايا تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود ولي متوجه شدم كه در بدترين شرايط زندگي ام يك جاي پاست نمي دانم چرا در مواقعي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتي ؟ « خدا پاسخ داد فرزند عزيز و گرانقدر من تو را دوست دارم و هيچ وقت تنهايت نمي گذارم. زمان هايي را كه تو در آزمايش و رنج بودي وقتي تو فقط يك جاي پا مي بيني من تو را به دوش گرفته بودم.» بيدلي در همه احوال خدا بود او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد قرار بود بمانيم تا آنجا كه عشق هست اي دريغا عشق را نديديم ومانديم همه مي آيند همه مي روند همه مي مانند همه جز من كه آمدن و رفتنم به دست توست. (( براي سالها مي نويسم سالها بعد كه چشمان تو عاشق مي شوند افسوس كه قصه مادر بزرگ درست بود هميشه يكي بود يكي نبود... )) خدايا اگر شد رحمت و اگر نشد آن هم حكمت است يه آينه به من بدين كه خودمو پيدا كنم يه پنجره به من بدين كه رو به رويا واكنم. سلام به همه دوستا به اونايي كه سخت در حال درس خوندنن به پشت كنكوري ها به اونايي كه هنوز شروع به خوندن نكردن خلاصه به همه ي اونايي كه الان تو دلشون آرزوهاي قشنگ دارن راستي يه لحظه چشماتو ببندو اون چه كه حالا آرزوته تصور كن يكي اين جوري تصور مي كنه كه فردا قرار بره كنكور امتحان بده يكي هم يه روزي يه ساعتي داره تو اين سايتا اسمشو واسه قبول شدن يا نشدن تو دانشگاه سرچ مي كنه آخ اونوقت اين قلب هي مي زنه ....... يا اصلا هر آرزوي ديگه......... مطمئن باش اگه اينو تا آخرش بخوني........ دوست دارم روحم را به جايی پرواز دهم كه سهم ساده هر نگاه خسته آسمان باشد پر از سلام و ستاره ديگر از تكراراين همه سلام بي خنده خسته شده ام. دارم با تو حرف مي زنم با تويي كه مي دونم مهربانترين موجودي! يه وقتايي دلم اینقدر از این دنيا مي گيره كه حد نداره اخه چرا بايد به چيزي كه خودش مخلوق توست حرفامو بگم مهربون دلم گرفته از دست خودم چه موقع هايي كه فراموشت كردم چه وقتايي كه بي عدل و انصاف قلمدادت كردم تو درياي مهربوني وما چي كاش فقط يه ذره بوديم از اون دريا اما....... فقط تويي كه این همه مهربوني گاهي وقتها كه خودمو جات مي زارم مي بينم عمرا هيچ بشري نمي تونه حتي يه ذره يه ذره مثل تو باشه و تحمل این همه ناسپاسي رو داشته باشه خدايا كمكم كن با دستاني كه قدرت از تو مي گيرند باد جلاد را محو كنم وجاي ان را به نسيم روياهاي سبز دهم كمكم كن آ نسان كه خودخواهاني وآن اندازه كه رهگشاي عاشقان هستي گفتم اينو بخوني شايد يكي يه روزي يه جايی يه وقتي دلش يه حركتي كرد.


خدايا مرا با گناه دوست داشتن 

]


| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

